چرا هیچوقت بهار نمیشه؟ چرا تا میام میگم تموم شد سرنوشت بازم یه چیزی نمایان میکنه؟ چرا کمر به کشتن من بسته چرا هیچوقت این دردا تموم نمیشن؟ من کجا برم؟ چرا ساکت نمیشن؟ چرا تمومش نمیکنن خسته ام دیگه نمیکشتم تواناییشو ندارم...
مگه منچقدر سن دارم؟ چرا به اندازه ی سنم وحتی بیشتر درد کشیدم چرا از وقتی چشم باز کردم همین بود؟ دلم برای بابام تنگمیشه حتی برای منکوچیک دلممیسوزه چقدر تنهام حتی من بزرگ هم نمی تونه به داد من کوچک برسه چون خودشم اسیب دیده نمی تونه اسیب اونو درمان کنه پس کی به داد این اسیب ها میرسه؟؟
برچسب:
نویسنده: سام رستمی